رضا قلى خان ( هدايت )
800
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
و ستارهشناس كنايه از منجّم است چنان كه حكيم فردوسى كفته كه از كفت دانا ستاره شمر * مبادا كه هركز كند كس كذر ستم آباد كنايه از دو چيز است اول كنايه از جائيست كه در او ظلم بسيار واقع شود دويم كنايه از دنياست ستمپرور كنايه از ظلم باشد سختبازو كنايه از دو چيز است اول كنايه از توانا است دويم كنايه از صاحب حمايت باشد چنان كه كفته سختبازو بزر توان كشتش سختى ديوار دهر حوادث روزكار سخن چون فلك بلند و صافى و باقى و كردنده ببلاد از غايت بلاغت و فصاحت چون فلك از پاى نبايد نشست * تا سخن چون فلك آيد بدست سخت لكام كنايه از سركش باشد سخن جور كنايه از سخن بىلطافت و دلشكن باشد سخن دلفروش و سخن دلفروز كنايه از سخن دلپسند سخنزن و سخنسنج كنايه از شاعر و صاحب فهم باشد سخن سبك كنايه از آنست كه بر كوش كران آيد ظهورى كفته كوشم كه ز باد حلقه در ديدى كوش * كرديده كران از سخنان سبكم سخن فربه كنايه از كلمه حكمتآميز بود كه وقر و مغزى در آن باشد حكيم سنائى كفته ديدى اى خواجه سخن فربه * كه تو را در دل از سخن فربه سخن ناكوار كنايه از سخنى است كه شنيدنش دشوار باشد ظهورى كفته كوش كو بر ناشنيدن زن كه خصمش مشكل است * صبر فرما سخت حرف ناكوارا مىزند سراچه اورنك و سراى خاك و سراى سپنج و سراى ششدرى كنايه از دنيا است سر از شيشه تهى چرب كردن كنايه از فريب دادن بود چنان كه سيّد حسن غزنوى كفته بخواه جام كه سر چرب كرد خصم ترا * بشيشه تهى اين آبكينه رنك خراس موافقان را پاست بماند و چه عجب * در آسياى فلك سنبله نكردد آس سران چرخ كنايه از كرّوبيان و حاملان عرش و ملائكه مقرّب سر اندر زدن كنايه از پنهان شدن باشد از ترس و در بعضى از فرهنكها كنايه از سر در كريبان بردن از حيرت و فكرت مرقومست چنان كه حكيم انورى كفته او چو شيرى بيكى كوشه كشتى بنشست * من سر اندرزن پيروزن همچون روباه سر آوردن كنايه از خراشيدن و بنهايت رسيدن باشد سراى او باش كنايه از دنيا و اهالى دنيا مىباشد حكيم سنائى كفته در كذر زين سراى پر او باش * اربوى ورنه بر در او باش سراى سرور كنايه از بهشت و شرابخانه باشد چنان كه ظهير فاريابى كفته سپيدهدم كه شدم محرم سراى سرور * شنيدم آيه تو بوا الى اللّه از لب حور سراى شرور كنايه از چهار چيز است اول كنايه از ميكده و طرب آباد است دويم كنايه از دنيا بود سيم كنايه از قمارخانه بود چهارم كنايه از دوزخست سراى نهفت كنايه از آخرت است سراى هفت رخشان كنايه از آسمان باشد سر بتيغ خاريدن كنايه از كشتن و كردن كارى باشد كه باعث ؟ ؟ ؟ كننده شود و آن را كردن بشمشير خاريدن نيز كويند چنان كه شيخ نظامى كفته غرور جوانى بر آن داردت * كه كردن بشمشير مىخاريدت مختارى كفته زمين تو كير و دل دوستان به مهر تو بند * جهان تو دارد سر دشمنان بتيغ تو خار سر برآوردن و سر بر كردن و سر برتافتن كنايه از ياغى شدن باشد سر بر زانو نشستن كنايه از سه چيز است اول كنايه از كوژ شدن باشد دويم كنايه از مراقبه بود سيم كنايه از غمكين و متألّم نشستن است سر بر خط داشتن مطيع بودن سر بر كمر زدن كنايه از ديوانه شدن باشد سر بركرفتن كنايه از خواب برخاستن و بيدار شدن مولوى معنوى كفته پهلو منه كه يارت پهلوى تو نشسته * بركير سر كه اين سر خوش زبان سر است امشب سر برنهادن كنايه از ترك سخن كردن و ساكت كشتن است چنان كه كفتهاند سر اين قصيده بر نه در آن جريده بكشا سربزرك با اول مفتوح بثانى زده كنايه از عظيم الشان و عالىمرتبه است شيخ نظامى كفته سرش را بافسر كرامى كند * به اين سر بزركيش نامى كند امير خسرو كفته نكشت از سر بزركى كس شه و مير * ولى چون سر بزرك آمد چه تدبير شكوه شيرازان افزون ز كرك است * كه در معنى و صورت سر بزرك است سر بكريبان بردن كنايه از فكر كردنست سر بها كنايه از زريست كه اسيران و كرفتاران داده خود را اخلاص سازند سرپنجه كنايه از پرقوّت و بىباك باشد